√ قصــرعشــق √
دَر ذهن مَن قَدم نگُذار وقتی دَر آغُوش دیگری خُفته ای " لعنتــــــــــــی " چه کسي مي گويد تنهايي خوب است اگر با ديگري نباشي آسوده ات خاطر است من بي او هستم و تنهايم لعنت بر اين تنهايي که هر چه غريبي ست از او است خواستم تنها باشم به دنبال بهانه اي از او دور باشم چه گيرم آمد وقتي تنها شدم ؟! او از من دور شد و اکنون بي او شدم لعنت بر اين تنهايي بر اين حسرت بي امان در ميان بغضهايم که مرا از پا انداخته است هرکسي مرا مي بيند نمي شناسد ! حتي وقتي مقابل آينه مي ايستم زيبايي در من گم شده است دل کنده ام از دنيا ، اما نه از او روزها و شبها مي آيند و مي روند اما ذهنم پاک نمی شود ، از خاطرات او چه کردي با من اي تنهايي؟ در تو غرق شدم و شکستم در تلاطم زندگی حالا به روزگار بگو روحم را از تنم بگيرد که ديگر از تو هم بيزار شده ام اي تنهايي !! در من تکرار شو مثل همان روزهای اول عاشقی که در نگاهم غرق می شدی دوباره با من یکی شو تا من عاشقانه خودم را در میان بازوانت جای دهم و از بودن با تو بی قرار شوم با من هم مسیر شو در تک تک قدمهایی که بر میدارم تا این زندگی نفس گیر را آنطور که می خواهیم پیش ببرم با تو و در کنار تو دوش به دوش تن تو ، با قرض دادن دستهایم به دستان مهربان تو سکوت نکن به لبهایت اجازه اعتراف عشق را بده مانند من که گاهی سرم را روی شانه هایت می گذارم و می گویم که چقدر برایم عزیزی در میان این هیاهو و بی قراری زندگی ، تنها پناهگاه این قلب مظلومی مهربان تر باش مانند من که اگر غم دنیا بیاید و درون قلبت بنشیند خودم را به آب و آتش می زنم ، تا تو را آرام کنم اگر نفسهایت بالا نیاید از حسرت دوری نفسهایم را برایت می فرستم تا به جای من هم که شده زندگی کنی با اینکه از غم نبودنت آتش گرفته ام با من پرواز کن عاشقانه در مسیر عشق بالهایت را باز کن و مرا با خود ببر به بیکرانه ی عشق حتی اگر شده خودت را با من یکی کن تا از من و تو بودن رها شویم و به ما برسیم کار سختی نیست ! وقتی عاشق هم باشیم به سادگی و دور از چشم حسود روزگار یک روح در دو بدن میشویم چه حآلي دآرم اَز دوريَت امشَب ! وقتي چشمهآيم آرامش نگآهت رآ مي خوآهد و لَبهــــــــــــآيم اعترآف دوُست دآشتَنت رآ از من دور که باشی یا چشمانت را به اندازه یک ثانیه از چشمانم دور نگه داشته باشی می میرم و امید در قلبم می میرد دیوانه بودن یعنی همین وقتی از ندیدنت غمهای عالم به یکباره جمع می شود و میان گلویم می نشیند بیا کنارم ، از من نپرس که مرا چه شده خودت خوب می دانی عاشقی ات چه بر سر دلم آورده که لحظه به لحظه دلتنگی می کند وقتی بفهمد در آن دور دست ها قلب تو نیز همین حال را دارد و من هم کاری از دستم بر نمی آید جز با در آغوش گرفتن عکست در میان بازوانم ، کمی او را آرام می کنم اکنون دلم لج کرده است تو را نديده دلتنگ شده ، با سينه ام قهر کرده است گاهي بي هوا مي تپد ، گاهي انگار در ميان سينه ام ساکت نشسته است نباشي بدخلقي مي کند سرش که فرياد ميکشم و مي گويم ساکت باش آرام آرام گريه مي کند لجبازي دلم را دوست دارم وقتي مي دانم به خاطر تو اين بازي را با من مي کند از لحظه به جریان افتادن عشق تو در رگهاي تنم اين حس زيبا هر لحظه به من نفس مي دهد نمي شود از تو گذشت وقتي در لابلاي نفسهايم زندگي مي کني وقتي چشمهايم را مي بندم و باز مي کنم در آغوش تو بيدار مي شوم نه مي شود از تو گذشت و نه از قلب مهربان تو به من بده عشق بي پايانت را که هرگز شک نخواهم کرد به عاشقي ات و احساس فنا ناپذير تو ![]()

![]()
☆ برچـسـبهـا ☆ : حرفهآی کوتآه دل

![]()


☆ برچـسـبهـا ☆ : نویسنده بهــــــــاره, متنهآی عآشقآنه

![]()

☆ برچـسـبهـا ☆ : نویسنده بهــــــــاره, متنهآی عآشقآنه
![]()
![]()
☆ برچـسـبهـا ☆ : حرفهآی کوتآه دل

![]()

☆ برچـسـبهـا ☆ : نویسنده بهــــــــاره, متنهآی عآشقآنه


